تبليغاتX
صفرمرزی
یادداشتهای تنهایی
 غریب
  • منتخب عکس های هنرمندانه از عکاسان حرفه ای جهان

     
    گم شده بودم  تمام این روزهایی را که نبودم؛
  • پشت پنجره ای که وسعت دیوار را تماشا می کرد
  • سر هر کوچه که درختی خشکیده ،یادگاری های تنش را هرس می کرد
  • توی خطوط تکراری عادت ماهانه ی یک روسپی جایی که هر چوب خطی روی دیوار ؛امید رهاییش بود.
  • توی بازی بچه ها. جایی که کودک رویاها شعر عمو زنجیر باف رو با لب های  دیالیزیش روی حجم اتاق ماندگار می کرد.
  • آری من این همه را زندگی کردم و وقتی پیدا شدم که روی ستون گم شده های روزنامه ای عکس پیر مردی را دیدم که هم نام من بود تاریخ روزنامه درست مال وقتی بود که من داشتم بیست و هشت سال پیش متولد می شدم!     
|+| نوشته شده توسط حسین شایقی در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387  |
 دیوار

عابد کوچولو در یه بعد از ظهر پاییزی توی خونه ی سبدیش کنار دیواری به ارتفاع ۶۶۶ متر متولد شد.

هر روز سایه های کشیده  آدم های دور و برش توی تناوب تکراری میون زمین و آسمون پر رنگتر می شد.

تا اینکه تونست از خونه ی سبدیش خارج بشه . اونوقت با تمام وجودش آرزوی ارتفاع ۶۶۶ متری رو کرد.

دیگه دلش با  گنجیشکای شیطون دور و بر دیوار نبود. شروع کرد به قوی کردن پنجولاش و کم کم و نم نم از دیوار بالا رفت. هر چی بالاتر می رفت تجسم خونه ی سبدیش و گنجیشکای موپولی براش سخت تر می شد تا اینکه پنجولاش آخرین خراش رو روی دیوار ۶۶۶ متری کشید.

عابد کوچولو به بالاترین ارتفاع آرزوش رسید. با تمام وجودش روی دیوار نشست و پاهاشو از اونجا آویزون کرد. اون ارتفاع تجسم همه چیزو براش غیر ممکن کرده بود. ترس تمام وجودشو در نوردید. یادش اومد که " پرواز کردنو بلد نیست"  

|+| نوشته شده توسط حسین شایقی در شنبه بیستم مهر 1387  |
 مرخصی

بعد از کلی وایستادن توی میدون عمله گی جام جم چند وقتیه یه بنای پیر از راه رسیده و قرار همراهش برای ساختن یه دیوار کاه گلی به مغان بریم. به خاطر همین ببخشید که تا پایان شهریور نیستم و مشغول کارم!

|+| نوشته شده توسط حسین شایقی در شنبه بیست و ششم مرداد 1387
 قلب پروانه

پسركي بود و حياطي با يه گل رز قرمز ؛ محبوب پسره. پسره توي تعطيلي يه بعد از ظهر جمعه توي كارتوني ديد كه پروانه اي گريه مي كنه اونم با تالاپ تالاپ يه شي قرمز رنگ ، توي سينه ش .
پسره با خودش گفت كه شايد حكايت گريه پروانه قشنگه زير سر اون شي توي سينشه.
از اون به بعد كنار گل هاي حيات دراز به دراز مي خوابيد و انتظار يه پروانه خوشگلو مي كشيد. وقتي پروانه اي از راه مي رسيد اونو آروم لابه لاي دستاش مي گرفت و آروم سينشو مي شكافت طوري كه نميره. ولي هميشه آخر كار نه اثري از شي قرمز بود و نه پروانه.
شوق پسرك روز به روز بالا مي گرفت و اين كابوس كارتوني بزرگ و بزرگتر مي شد تا اينكه يه روز كه تو كمين شكار جديدش بود پروانه اي آروم روي رز قرمز محبوبش نشست و يه هويي آتيش گرفت و آروم و بي صدا سوخت.
كابوس كارتوني پسر كوچولو به پايانش رسيده بود. پروانه داشت كم كم خاكستر مي شد .
پسره اونطور كه از مادر بزرگش ياد گرفته بود دستاي كوچيكشو رو به سمت آسمون گرفت و قسم خورد كه ديگه هرگز سينه ي هيچ پروانه اي رو نشكافه حتي اگه اون شي قرمز رنگ هم توش تالاپ تالاپ كنه!

|+| نوشته شده توسط حسین شایقی در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387  |
 داستان گل سرخ
پيكر خميده مشتي شرم فقر داشت . زير گرماي تموز ، سنگيني باري به اندازه يه وعده غذا روي شونه هاش كم داشت.
بازار غل غل آدماي بي خيال بيگانه بي وفا رو داد مي زد ولي اين ناز گل پري كوچولو بود كه همه آرزوي بابا بزرگو با گل سرخايي به سرخي ابراي شهر ، روي تابلو فرش مش رحيم گره مي زد. ريه هاي ناز گل پري سنگين از تنفس هواي نمور كارگاه مش رحيم ، آرزوي باغي به بزرگي يه بغل گل سرخ داشت.
غوغاي حمالاي زير بازارچه ، مشتي رو از غم پاهاي افليج ناز گل پري بلند كرد. شونه هاي خستش گداي يه خم شدن ديگه بود. مثل قديما "يا حق " گفت و زير بار سنگين روزيش رفت. حق با پاهاي خستش نبود، با سينه پر دردش نبود. چشماش سياهي رفت و زورش كمتر از وزن روياش شد. همه چي ته كشيده بود.
با طلوع ظلمت نمور كارگاه تك شعاع كم سوي دختر آفتاب داشت روي آخرين گل سرخ احساس ناز گل پري محو مي شد.
مش رحيم سنگيني پاهاي افليج ناز گل پري رو تا سر گذر بازارچه كول كرد و اونجا به امان چشمان بي مهر عابراي گذر سپرد.سوسوي چشماي قشنگ ناز گل پري از دل واپسي داشت قطره هاي الماس پس مي داد ولي باز خبري از صداي سايش چاروقاي كهنه مشتي روي آسفالت نبود.
تن بي جون مشتي داشت روي دستاي حمالاي گذر گرد و خاك تقدير مي گرفت.
تير برق چوبي گذر نور زردشو چتر گيسوان سياه ناز گل پري كرد. ناز گل عاشق يه بغل مهر ، به اندازه دستاي بابا بزرگ شده بود. دختر كوچولو چشماي قشنگشو از سرير گرما گرفت و روياشو تا يه باغچه كوچيك پر از گل هاي سرخ پرواز داد و با خودش گفت " يه بغل گل سرخ چه خوب مي ياد به دستاي پينه بسته بابا"
اونوقت به وسعت آرزوهاي نداشتش شروع كرد به شمردن گل هاي باغچه: يك ، دو ، سه ،چهار ، ....

|+| نوشته شده توسط حسین شایقی در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387  |
 سيل
شهر در هياهوي باران گم شده بود و من به دنبال تو گيج و منگ تن به

گريه آسمان سپرده بودم.

خوشباوري در روحم لنگر انداخته بود .باور كرده بودم مي توانم تو را از ياد

ببرم.

پياده روي هاي شهر پر شده بود از ترس سيل و من كنج دلم اميد به

غسل باران داشتم.

آيا باران قدرت شستن غم ، فقر ، وحشت مرگ ، كينه، خيانت و خفقان را

از اتمسفر شهر داشت؟

مردم شهر بي تاب در گذر سيل محو شده بودنند و من همچنان در فكر

رهايي از كابوس تو بودم .

سيبي سوار بر وحشت سيل از روبرويم گذشت . كودكيم حس شيطنتي

ديگر را در دلم تازه كرد.

با تمام وجودم تن به گذر سيل سپردم.

باورم شد

"ساراي" عاشق را سال هاست كه سيل باخودش از وطن برده !
|+| نوشته شده توسط حسین شایقی در جمعه چهاردهم تیر 1387  |
 روياي بزرگ


تاريكي بيداد مي كند. تنهايي مي ربايد انديشه را و قدم ها سست از ترك وطن

آزادي را بايد در پيشگاه آرزو جستجو كرد ، عشق را در روسپي خانه

من ديگر كتاب پوستي پدر بزرگ را نخواهم خواند

بر خيز اي انديشه محالم!

گرمي كابوسم ، پنجره شب را به تن خسته ام هديه مي دهد

نسيم خنك بهاري بر عرقچين فرسوده ام مي نشيند. كورسويي از اندك

نشان شب نشيني را مي توان بر تن بتني شهر رصد كرد ، باقي در

تشك روياهاشان آرميده اند

باري فردا دستاني به گدايي تقدير از پي شبي شهوت آلود بر حجم آلوده

شهر به پرواز خواهد خواست

چشمانم را در تاريكي از خواب بسته و فرياد بر آوردم i have a dream

|+| نوشته شده توسط حسین شایقی در جمعه هفتم تیر 1387  |
  هنر هفتم در شهر تبريز


هر چي با خودم كلنجار رفتم ديدم كابوس " بارش باران " تئوري بي اساس يه كه در قاموس دنياي مجاز و دنياي واقع دست نيافتني يه. پس گفتيم واعظو به حال خودش بذاريم شايد خطابه هاش به بار بشينه . پس مطالب قبلي رو آرشيوش كرديم و گفتيم كار و كاسبي مونو رونق بديم. پس اين طوري شد كه رفتيم دنبال يه تئوري دمده ي بروز شده.

 

در سه تئوری اول قاب مستطیلی "سینما" و نقاط گرد قرمز رنگ "مخاطب" لحاظ شده اند..


تئوري يك (عكس بالايي - سمت راست): تئوري سينماي كلاسيك

تئوري دو (عكس بالايي- وسط): تئوري سينماي مدرن

تئوري سه(عكس بالايي- چپ): تئوري سينماي پست مدرن

تئوري جديد هنر هفتم در شهر تبريز .(شکل پایینی- وسط)

در تئوري اخير قاب مستطيلي به مثابه ي سينما نبوده و يكي از گزينه هاي زير است.
الف: صدا و سيما
ب: انجمن فيلم
ج: انجمن سينماي جوان
د: كافه باستان و شعب مربوطه

در تئوري فوق گرد هاي قرمز رنگ مي تواند يكي از گزينه هاي فوق باشد.

الف: دو نفر از مديران يا مديران سابق كه با هم سر شاخ نشده اند.
ب: دو نفر از سينماگران حرفه اي كه جهت اثبات حقانيت سبك سينمايي با هم سر شاخ نشده اند.
ج: دو نفر از سينماگران حرفه اي كه پشت سر سينماگر حرفه اي سومي شيوه ي نقد سازنده پيش گرفته اند
د: دو نفر مخاطب حرفه اي كه به ريش سينماي شهر نمي خندند.

توضیخ اینکه مفاهیمی چون حرفه ای / مخاطب / سینماگر و حتی برهان خلف در این تئوری معنای جدیدی یافته اند.





|+| نوشته شده توسط حسین شایقی در پنجشنبه سی ام خرداد 1387  |
 زن نفرین شده
 

درناي كور تنها ، مأمني براي روزاي آخر نفس كشيدن و تنها مردنش

پيدا كرده بود.

 باد موافق نبود و خورشيد مي سوزوند.

 قايقي هزار رنگ خودشو به ساحل صفر مرزي تحميل كرد.

 زني با لعبت طنازش روي شن هاي خيس ساحل پياده شد و كنار

درخت آلبالو اتراق كرد.

 درناي بيچاره از فرط احساس نا امني كه پيدا كرده بود روي دستاي

 عشقباز درخت آلبالو نشست.

 اون زن نفرين شده بود كه با اومدنش همه ي ساحل بوي جهنمو گرفته

 بود.

او از ديار شياطين مي آمد با چشماني به زيبايي آسمان.

 گيسوانش حناي آتشين دوزخ را شعله مي كشيد.

 با تني  به سفيدي پياله ي شربت شوكران .

 جوان شوخ چشم از غربت دريا اونجا پناه آورد و با  سرعت نور عاشقش شد.

 زن نفرين شده او را در كامش کشيد و تمام  آرزوهاشو آبستن شد.

مرد جوان چاره اي جز انكار گناهي كه مرتكب شده بود نداشت.

او  دزدكي آنجا را ترك گفت  ولي  ندانست كه زن نفرين شده همه ي

روحش را

زاييده بود .

 فريادي گنگ در صفر مرزي وزيدن گرفته بود و درنا به فكر خالي شدن از

 احساس زندگي بود.

 روح مرد جوان تا بلنداي غروب مركوري ، شعله كشيد.

 فرزند دوزخ متولد شده بود. 

 

|+| نوشته شده توسط حسین شایقی در شنبه هجدهم خرداد 1387  |
 تولد


- صداي باد توي فضا پيچيد. انگار " كسي توي باد با تمام وجودش فرياد زد" ؛

چرا آسمون خونمون اين رنگي يه؟

چرا ديواراي كوچمون خط خطي يه؟

 چرا چادر شبنم كوچولو گل هاي سرخ نداره؟

.جيب شلوار گداي محلمون جاي وصله يه مشت گل ياس نداره؟

 چرا دستاي بچه همسايمون طاقت سنگك داغو نداره؟

. چرا فرهاد كوچمون جاي پينه روي دستاش يه دل خوش نداره؟

كلاغاي خبر چين روي تير برقا چرا جاي غارغار رگ پرواز ندارن؟

چرا حس باكره گي گل شبدر به جاي قصه ها جايي كنار طلوع صبح نداره ؟

صداي هميشگي غرش موجاي نا مهربون طنين صداي غريبه رو تو خودش گم كردن.

درناي كور عاشق راه گم كرده،

 تك و تنها زير سايه ي درخت آلبالو فرود اومد.

 بوي آلبالو مست مستش كرده بود .

جرأت تاريكي رو ازش دزديده بود.

 درخت مهربون يه آلبالو به كاكل قشنگش زد ولي حيف درناي كور تنها، عمرعشق بازي رو نداشت.

سايه ي درخت آلبالو تا دريا دراز شده بود .

كم كم مركوري توي پوسته ي آسمون شروع به چشمك زدن كرد.

صفر مرزي داشت متولد مي شد.   

|+| نوشته شده توسط حسین شایقی در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387  |
 
 
بالا